به گزارش وارش نیوز و به نقل از خبرگزاری فارس، امروز دنیا ایستاده بود؛ نه برای تماشای یک مراسم سوگواری، بلکه برای دیدن شکوه ملتی که در بدرقه رهبر شهید خود، قامت خم نکرد. هر نگاه، روایتی از دلتنگی بود و هر قدم، نشانی از وفاداری. میلیونها انسان آمده بودند تا بگویند راهی که با خون ترسیم شده، با اشک و عهد ادامه خواهد یافت.
اما برای من، این روایت از تهران آغاز نشد؛ از ساری آغاز شد. از روزهایی که هرچه به زمان تشییع نزدیکتر میشدیم، آشوبی عجیب در دلم بیشتر ریشه میدواند.
به عنوان یک فعال رسانهای، هفتهها بود که خودم را در آن جمعیت تصور میکردم. خبرها را میخواندم، گزارشها را منتشر میکردم، تصاویر را میدیدم و هشتگهای مرتبط با مراسم را تایپ میکردم، اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد: «من کجای این "باید برخاست" ایستادهام؟»
آیا سهم من فقط روایت کردن این حماسه از پشت صفحه نمایش بود یا باید خودم نیز بخشی از آن میشدم؟
ساعتها گذشت. تماسها یکی پس از دیگری بینتیجه ماند. محاسبات زمانی، فاصله راه، شرایط کاری و دهها دلیل دیگر، مرا میان رفتن و نرفتن معلق نگه داشته بود. اما ظهر شنبه، دیگر هیچ منطقی توان مقابله با اشتیاق درونم را نداشت.
راهی باغموزه دفاع مقدس ساری شدم؛ جایی که هشت شهید گمنام در سکوتی آسمانی آرمیدهاند.
آفتاب نیمروز تیرماه بر سنگهای یادمان میتابید و فضای مجموعه خلوتتر از همیشه بود. کنار مزار شهدا نشستم. بر سنگ مزارها دست کشیدم. یکی هجده ساله بود، دیگری بیست ساله و آن یکی چهلونه ساله. برایشان فاتحه خواندم و در گوشهای زیر سایه شمشادها با آنان نجوا کردم. تصویر رهبر شهید بر پیشانی یادمان خودنمایی میکرد.
گفتم: «شما سالها پیش از ما، راه او را شناخته بودید. اگر قرار است من نیز در این بدرقه سهمی داشته باشم، راه را نشانم دهید.»
هنوز از درِ یادمان فاصله چندانی نگرفته بودم که پیام دوستی رسید. پرسید برنامه رفتن چگونه است. دیگر تردیدی باقی نمانده بود. پاسخ دادم: «من میروم؛ اگر همراهی، بسمالله.» انگار همه چیز از همان لحظه شکل گرفت.
ساعت شش عصر، جاده ساری به تهران پیش روی ما بود. بنرها و پرچمها در مسیر خودنمایی میکردند و هرچه به پایتخت نزدیکتر میشدیم، حس میکردم به یک قرار تاریخی نزدیک میشوم.
شب را در منزل یکی از دوستان رسانهای سپری کردیم. او خود درگیر پوشش مراسم بود و فرصت چندانی برای استراحت نداشت. ما نیز پس از صرف شام، خود را به خواب سپردیم؛ خوابی کوتاه برای صبحی که قرار بود در حافظه تاریخ ثبت شود.
هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که راهی مصلی تهران شدیم. مقصد مشخص بود، اما مسیر را نمیدانستیم. با تاکسی، اتوبوس و پیادهروی، خود را به جمعیتی رساندیم که موجموج از هر سو به سمت مصلی روان بود.
تهران برخاسته بود
زن و مرد، پیر و جوان، از هر قوم و لهجهای آمده بودند. گویی شهری که دههها میزبان رهبر خود بود، حالا طاقت لحظه وداع را نداشت. در چهره مردم میشد داغ را دید؛ داغی عمیق و سنگین، اما آمیخته با صلابت.
در نزدیکی دربهای ورودی مصلی ایستادیم. نه ازدحام آزاردهندهای بود و نه بینظمی. مردم در کنار هم قرار گرفته بودند؛ آرام، منظم و غمگین.
نماز وداع آغاز شد
لحظهای بود که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد. در میان صفوف به هم فشرده مردم، تنها یک حس وجود داشت؛ حس همراهی با مردی که سالها ستون استقامت یک ملت بود.
بعد از نماز، قصد خروج داشتیم، اما پاهایمان همراهی نمیکرد. دل کندن از آن فضا آسان نبود. مسیرهای منتهی به محل تشییع مملو از جمعیت بود. مهپاشها در گرمای تابستان بر سر مردم آب میپاشیدند، موکبها پذیرایی میکردند و صدای صلوات و نوحه در فضا میپیچید.
تهران رنگ اربعین گرفته بود
هر قدم که برمیداشتیم، یاد کاروان کربلا در ذهنم جان میگرفت. با خود میاندیشیدم اگر خاندان امام حسین(ع) آن همه سختی را تحمل کردند، چگونه میتوان از گرمای آفتاب گلایه کرد؟
در مسیر، مردم از شهرهای مختلف آمده بودند. مازندرانیهایی که با لهجه شیرین خود نام رهبرشان را زمزمه میکردند، پیرمردانی که اشک میریختند، جوانانی که مشتهای گرهکرده خود را بالا برده بودند و کودکانی که هنوز معنای کامل این وداع را نمیدانستند اما در آغوش پدران و مادرانشان حضور داشتند.
آنچه میدیدم فقط سوگ نبود.قیام بود.عهد بود.تجدید بیعت بود.ملت آمده بود تا بگوید شهادت پایان راه نیست.
در میان آن جمعیت عظیم، بارها به این فکر کردم که رهبر شهید، امروز بیش از همیشه در میان مردم حضور دارد. جسمش در میان ما نبود، اما اندیشه و راهش در نگاه میلیونها انسان جریان داشت.
ساعتی بعد، آرامآرام از مصلی فاصله گرفتیم. اما احساس میکردم چیزی از وجودم همانجا مانده است. دلم میخواست دوباره به ساری برگردم؛ به همان هشت شهید گمنام و بگویم:
«آمدم. شاید دیرتر از شما، شاید کوچکتر از شما، اما خودم را به این مسیر رساندم.»
اکنون که این سطور را مینویسم، باور دارم برخی سفرها با بازگشت پایان نمییابند. بعضی راهها از یک جاده آغاز میشوند و تا عمق جان انسان ادامه پیدا میکنند.
این سفر برای من فقط حضور در یک مراسم تشییع نبود؛ پیمانی دوباره بود با راه شهدا، با آرمانهایی که برای آن جان دادند و با مردی که بسیاری او را نه به خاک، بلکه به افلاک سپردند.
ما بازگشتیم، اما دلمان در میان آن جمعیت ماند؛ میان اشکها، صلواتها و انتقامخواهی و خونخواهیهای ابدی.